شب | Night

نوشته های کوتاه

شماره 1

خواب دیدم مرا به تیمارستانی‌ برده اند…

وارد اتاقی شدم با‌ دست های بسته

روبرویم پزشک نشسته بود

دست راستم خانمی بود برای کارآموزی

و دست چپم منشی داشت چیزی می‌نوشت

و من خندیدم…

چون به جای هر کدام از آنها قبلا آنجا بوده ام

قبلا جای آنها نشسته بودم…

و انگار خودم باید خودم را درمان کنم…

دیدگاه‌ها

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

نوشته‌های بیشتر